تبليغاتX
biology88

biology88

داستان

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:49  توسط biology  | 

نشان لياقت عشق

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي

جنوبي کشورش را گسترش دهد ، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مأمور دستگيري سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاکمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند .

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور ، تحت تأثير قرار گرفت و از او پرسيد : اي سردار ! اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه مي کني ؟

سردار پاسخ داد : اي فرمانروا ! اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود .

فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهي کرد ؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم کرد !

فرمانروا از پاسخي که شنيد ، آن چنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد ، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد !

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود ؟

همسر سردار گفت : راستش را بخواهي ، من به هيچ چيزي توجه نکردم . سردار با تعجب پرسيد : پس حواست کجا بود ؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت : "حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند ! "
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 22:50  توسط biology  | 

نظر بدین

اگر شما عمر دوباره داشتین چه میکردین

!!!؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 22:25  توسط biology  | 

اگر عمر دوباره داشتم

اگر عمر دوباره داشتم

 

دان هرالد (DonHerold) كاريكاتوريست و

 

 طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا

 

 متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان

 

 هرالد داراى تاليفات زيادى است؛ اما قطعه

 

 كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان

 

 معروف كرد.

 

 

 

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما

 

 قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده

 

 باشد.

 

 

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌كوشيدم اشتباهات

 

 بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان

 

 مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر

 

 مى‌شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را

 

 جدى مى‌گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت

 

 مى‌دادم.

 

 

به مسافرت بيشتر مى‌رفتم. از كوه‌هاى بيشترى

 

 بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا

 

 مى‌كردم. بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج

 كمتر.

 

 

 مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات

 

 واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى

 

 بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى

 

 كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

 

 

 اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما

 

 اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى

 

 بيشتر مى‌داشتم. من هرگز جايى بدون يك

 

 دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى

 

 بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره

 

 داشتم، سبك‌تر سفر مى‌كردم.

 

 

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه

 

 مى‌رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه

 

 مى‌دادم.

 

 

از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى كاغذى

 

 بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم. سگ‌هاى

 

 بيشترى به خانه مى‌آوردم. ديرتر به رختخواب

 

 مى‌رفتم و مى‌خوابيدم. بيشتر عاشق مى‌شدم.

 

 

به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم. پايكوبى و دست

 

 افشانى بيشتر مى‌كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر

 

 مى‌شدم. به سيرك بيشتر مى‌رفتم.

 

 

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را

 

 وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا

 

 مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن

 

 اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم

 

 كه مى‌گويد:

 

 

  "شادى از خرد عاقل‌تر است."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 22:24  توسط biology  | 

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ماسه های ساحل نوشت: دریا دزد کفشهای من! مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره هستی! موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و تنها این پیام را باقی گذاشت که: برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی ...!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:13  توسط biology  | 

قبیله سلمان

لعنت به آنکه پایه گذار سقیفه شد

لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد

لعنت به آنکه بر تن اسلام خرقه کرد

این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد

تکفیر دشمنان علی(ع) رکن کیش ماست

هر کس محب فاطمه(س) شد قوم و خویش ماست

قرآن و اهل بیت نبی (ص)، اصل سنت است

هر کس جدا ز این دو شود ، اهل بدعت است

ما هم منکر کلام حیدر نمی شویم

با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم

ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

ما را نبی قبیله سلمان خطاب کرد

روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد

از ما بترس طایفه ای پر اراده ایم

ما مثل کوه پشت علی(ع) ایستاده ایم

شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود

وقتی که حرف کوچه ودیوار می شود

از ما بترس شیعه ی سرسخت حیدریم

جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم

از جمعه ای بترس که روز سوارهاست

پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

از جمعه ای بترس که دنیا به کام ماست

فرخنده روز پرظفر انتقام ماست

از جمعه ای بترس که پولاد می شویم

از هرم عشق مالک و مقداد می شویم

ریاحی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:3  توسط biology  | 

چارلي چاپلين مي گويد

چارلي چاپلين مي گويد آموخته ام که..
 با پول مي شود

خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه،


خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،

مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم


آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم


آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند


آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد


آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.


+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:25  توسط biology  | 

بودا

بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید».

بودا به كدخدا گفت: «یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: «هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.»

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:24  توسط biology  | 

ببر را - در جنگل خودش قضاوت کن

ببری درنده وارد دهکده پیرمردی دانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود.اهالی دهکده ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند.

ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد.

 در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک پیر مرد دانا آمد و به او گفت: "پسری جوان از روستایی دوردست به این‌جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد.

در مدتی که او نزد ما کار می‌کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیا می‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟"

پیر مرد فرزانه با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: "این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش را فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد.

به جای اینکه ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.

آن مرد پذیرفت و از پیر مرد دور شد. دو ماه بعد پیر مرد دانا آن مرد را در بازار دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: "قضیه آن ببر چه شد؟"

پیر مرد حکیم پاسخ داد: "همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟"

مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:51  توسط biology  | 

اگر دعایتان به اجابت نرسید مواظب این سه حالت باشید

اول : آن که مایوس نشوی از رحمت خدا،زیرا به اجابت نرسیدن دعا ممکن است به سبب گناهان تو باشد که مانع اجابت است پس در صدد رفع آن به توبه و تعذیب نفس برآی.

 دوم : ترک دعا نکن.

 سوم : راضی باش به تقدیر الهی تا همان رضای تو باعث اجابت دعایت بشود.

 امام حسن (ع) می فرماید : من ضامنم از برای کسی که در قلب او چیزی خطور نکند بجز رضا و خشنودی به قضای خدا این که دعا کند پس مستجاب شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:49  توسط biology  | 

یه روز یه ترکه، یه رشتیه و یک لره

گروه اینترنتی ایــــران سان | www.Fun-Groups.Com

یه روز یه ترک

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.

گروه اینترنتی ایــــران سان | www.Fun-Groups.Com

یه روز یه رشتیه

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،

برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


گروه اینترنتی ایــــران سان | www.Fun-Groups.Com

 

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند

ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.

گروه اینترنتی ایــــران سان | www.Fun-Groups.Com

 

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

گروه اینترنتی ایــــران سان | www.Fun-Groups.Com

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،

به همدیگه می خندیم،؟!!!

و اینجوری شادیم !!!!.. ؛

این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:21  توسط biology  | 

عابد و ابلیس

در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند : فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند !!! عابد خشمگين شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند... ابليس به صورت پيري ظاهر الصلاح، بر مسير او مجسم شد، و گفت : اي عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه، بريدن درخت اولويت دارد... مشاجره بالا گرفت و درگير شدند، عابد بر ابليس غالب آمد و وي را بر زمين کوفت و بر سينه اش نشست. ابليس در اين ميان گفت : دست بدار تا سخني بگويم، تو که پيامبر نيستي و خدا بر اين کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دينار زير بالش تو نهم؛ با يکي معاش کن و ديگري را انفاق نما و اين بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ... عابد با خود گفت : راست مي گويد، يکي از آن به صدقه دهم و آن ديگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد ديگر روز، دو دينار ديد و بر گرفت ، روز دوم دو دينار ديد و برگرفت ، روز سوم هيچ پولي نبود! خشمگين شد و تبر برگرفت و به سوي درخت شتافت ... باز در همان نقطه ، ابليس پيش آمد و گفت: کجا؟! عابد گفت: مي روم تا آن درخت را برکنم !

ابليس گفت : زهي خيال باطل ، به خدا هرگز نتواني کند !!! باز ابليس و عابد درگير شدند و اين بار ابليس عابد را بيفکند چون گنجشکي در دست! عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پيروز آمدم و اينک، در چنگ تو حقير شدم؟!!

ابليس گفت : آن وقت تو براي خدا خشمگين بودي و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار براي خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولي اين بار براي دنيا و دينار خشمگين شدي، پس مغلوب من گشتي ...     


دنيا خوابي است که اگر آن را باور کني پشيمان مي شوي... حضرت علي (ع)ا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:2  توسط biology  | 

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟


 
 
گفتم نه 
 
 
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه ! 
 
گفت: اصلا عاشق بودي؟ 
 
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني 
 
 

Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back.
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
 
****
 
 
 
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...
 
 
 
Send to all the people you care for and don't want to lose in 2009, even me..
اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست، حتي من...
 
 
 
If you get 3 back, you are a great friend.
اگر از سه نفر اين پيام را دريافت كردي، دوست خوبي هستي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 18:59  توسط biology  | 

در چه مواقعی به زیبایی اهمیت می دهیم!!!!!!!!!!

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ?? دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.


سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد،ویلون زن
 اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.


چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلونزن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون زن
 پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
 

در طول مدت ?? دقیقه ای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.


این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟


یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 18:49  توسط biology  | 

خواص خوراکیها

به خاطر درخواست خیلی از دوستان مطلب علمی گذاشتم

 

این مقاله خوراکی هایی را به شما معرفی می کنیم که سیستم بدنی تان را به طور باور نکردنی تغییر می دهند.

 

1- لوبیاجات:
دارای درصد بالای پروتئین و فیبر غذایی و درصد پایین چربی و کالری میباشند و لذا غذای ایده آل میباشند.مصرف لوبیاچیتی پخته برای چند هفته میتواند کلسترول را تا ۲۰ درصد کاهش دهد.فیبر لوبیا به جذب انسولین و مبارزه با دیابت کمک میکند و مواد طبیعی شیمیایی (Phytochemicals) خواص ضد اکسیداسیون و ضد تورم و ضد سرطان دارند. سویا دارای ماده phytoestrogens میباشد که برای مبارزه با سرطان سینه و پروستات بسیار موثر میباشد. 

۲- لوبیای قرمز (که برای قورمه سبزی استفاده میشود) باید حداقل برای ۱۰ دقیقه جوشانده شود تا منجر به تولید ماده سمی نگردد. - نوع خاص مواد قندی موجود در لوبیاها نیاز به آنزیم خاصی برای هضم دارند ولی در بدن ما در عوض باکتری ها این قندها را تجزیه و تبدیل به گاز میکنند و لذا بادزا هستند.قرصهای ضد باد (در آمریکا بنام  Beano) و یا استفاده از گشنیز (Coriander)، زیره (Cumin) و یا انیسون (Anise) که آن را بادیان رومی هم میگویند در غذا به کاهش بادزایی کمک میکند.همچنین خیساندن لوبیاجات در آب برای چند ساعت قبل از پخت مواد قندی بادزا را جدا میکند.

 ۳- براکلی (Broccoli):
اگر جوشانده نشود (بخار دادن مساله ای نیست) دارای ویتامینهای سی و ماده طبیعی ضد سرطان glucoraphanin و diindolylmethane میباشد.این مواد که در کلم هم پیدا میشوند باعث سم زدایی بدن شده و با قدرت زیاد ضد سرطان و باکتری و ویروس میباشند.

توت یا زالزالک آبی (بلو بری Blueberry): دارای مواد آنتی اکسیدان (ضد اکسیداسیون، تورم و فرطوت شدن سلولها) anthocyanins میباشد و همچنین نظیر انگور قرمز در پوستش ماده resveratrol دارد که برای مبارزه با پیری سلولها و ناراحتی قلبی بسیار موثر است.بلوبری همچنین برای افزایش حافظه و مبارزه با کهولت ذهنی موثر است.شمال شرقی آمریکا (ایالت مین و ورمانت)،کانادا و شمال شرقی ترکیه (نزدیک ایران) از مراکز رشد این میوه اکثراً طبیعی و وحشی میباشند.نوع ارگانیک organic این میوه بهترین نوع آن است که در آمریکا در فروشگاههای زنجیره ای Trader Joe's بصورت یخ زده به فروش میرسد.

۴- تخم مرغ:
 قبلاً بطور مفصل در باره تخم مرغ نوشتیم. تخم مرغ باعث زیاد شدن HDL یا کلسترول “خوب” در بدن می گردد و Choline آمینو اسید موجود در تخم مرغ برای سلامتی مغز و تقویت حافظه بسیار موثر است. Lutein تخم مرغ هم از صدمات ناشی از نور و اشعه ماورابنفش خورشید به چشم جلوگیری میکند.ویتامین K و ماده معدنی سلنیوم Selenium موجود در تخم مرغ به برای سلامت سلولهای عصبی و عضلات موثر میباشند. تحقیقات روی خانمهای چینی هم نشان داده که مصرف یک تخم مرغ در روز باعث کاهش چشمگیر سرطان سینه در آنها شده. کسانی که مشکل کیسه صفرا و سنگ دارند باید از خوردن تخم مرغ خودداری کنند.

 ۵- یولاف یا جو دوسر (Oats)
که نوع پوره یا پودر شده آن (Oatmeal) از سالم ترین مواد قندی بوده و دارای مواد معدنی مهم منگنز، سلنیوم،منیزیوم و پتاسیم بوده و منبع پروتئین و فیبر محلول در آب میباشد و لذا مصرف آن مخصوصاً به شکل سوپ (پوره و آب) با دارچین و تخم بزرک (Flax seeds) بسیار در کاهش کلسترول و مبارزه با دیابت موثر است.همچنین ماده Beta-glucan موجود در این نوع از جو باعث تقویت سیستم ایمنی بدن و ترمیم سریع زخمها میگردد.بسیاری از قهرمانان ورزشی دنیا از این صبحانه استفاده میکنند که سرشار از انرژی سالم میباشد.

۶- گردو:
دارای روغن خوب امگا ۳ (ضد سرطان، کلسترول، تورم سلولی و ناراحتی قلبی) میباشد و لذا برای کاهش تورم لثه و روده موثر است.حاوی مگنزیوم،مس و توکوفرول (ویتامین E ضد سرطان و اکسیداسون سلولها) هم میباشد. ماده اسید الاژیک ellagic acid موجود در گردو که در انار، توت فرنگی و انگور هم موجود است برای مبارزه با سرطان، ناراحتی های قلبی  و آلزهایمر (از دست دادن حافظه) موثر است اما نوع بسته بندی شده و ساختگی این اسید فوایدش اثبات نشده است.

۷- ماست:
که در انگلیسی هم از لغت ترکی آن یعنی یوگرت استفاده میشود.دارای باکتری های خوب Lactobacillus و acidophilus میباشد که برای ازدیاد مقاومت بدن و هضم غذا موثر میباشند. ماست تا دههٔ آغازین سده بیستم تنها میان مردم اروپای مرکزی و شرقی رایج بود تا این که در آن زمان، یک زیست شناس روسی کشف کرد که دلیل طول عمر مردم بلغارستان، استفاده زیاد از ماست می‌باشد.لاکتوز ماست از لاکتوز شیر هضمش آسانتر میباشد. همچنین ماست منبع پروتئین، کلسیم، فسفر، و خانواده ویتامین "بی" و روی میباشد. البته نوع موثر ماست نوعی است که از شیر ارگانیک Organic تهیه شده (بدون هورمون و داروها) و شکر هم به آن اضافه نشده باشد. گفته میشود ماست برای حفظ تعادل روحی و جلوگیری از انواع کج خلقی و بداخلاقی هم مفید میباشد. 

۸- انار: 
یک عدد انار ۴۰ درصد نیاز روزانه شخص به ویتامین سی را تامین می‌کند.همچنین انار منبعی غنی از اسید فولیک و آنتی آکسیدان شامل تركیبات فنولیك است كه آنتوسیانین ها در این دسته قرا ر می گیرند و لذا انار با ایجاد انواع سرطان، بخصوص سرطان پروستات در آقایان و سینه در خانمها مبارزه میکند. انار سرشار از ویتامین های A،B،C،E و قند تانن است. ‌مغز و دانه های انار ملین هستند و گوشت های فیبری درون انار روده ها را تمیز می کند. انار با داشتن ویتامین B سبب تقویت اعصاب می شود و به علت داشتن ویتامین B۶ ضد استفراغ بوده و درمان کننده ویار زنان باردار و همچنین مقوی قوای جنسی است.هم چنین انار به علت داشتن آهن، پتاسیم و ویتامین های موجود در آن برای تصفیه خون و خونسازی بدن مفید است (مخصوصاً برای خانمها) و بهترین موقع خوردن آن صبح ناشتا است.ماده اسید الاژیک ellagic acid موجود در انار که در گردو، توت فرنگی و انگور هم موجود است برای مبارزه با سرطان، ناراحتی های قلبی  و آلزهایمر (از دست دادن حافظه) موثر است.
 

9- اسفناج:
از برگهای معجزه آسا که ریشه اش در شبه جزیده هند است اما توسط حکام مسلمان به اروپا و توسط ایرانیان به چین برده شد.اسفناج دارای مقادیر زیادی آهن،کلسیم،مگنزیوم، ویتامینهای ضد اکسیداسون آ، سی، ای، اسید فولیک و دهها ویتامین دیگر است و لذا گاهی اسفناج سلطان سبزی ها خوانده میشود.البته آهن و کلسیم اسفناج بواسطه الحاق به ماده اکسالات موجود در اسفناج براحتی قابل جذب بدن نیستند اما اسفناج بخارداده شده مقوی میباشد.بواسطه درصد اکسالات بالا در اسفناج افرادی که  سنگ کلیه دارند باید از اسفناج پرهیز کنند که در قبل به آن اشاره شد.

۱۰- تخمه بزرک (Flax seeds):
از معجزات طبیعت و حاوی فسفر،روی،ویتامین ب ۶ ،اسید امگا ۳ و لیگنان میباشد که در جلوگیری از امراض قلبی و سرطان بخصوص سرطان سینه (و به قولی پروستات)، تقویت حافظه موثر میباشند.در هر ۱۰۰ گرم تخم برزک ۲۰ گرم پروتئین و ۲۸ گرم فیبر موجود میباشد که این مقدار فیبر در صورت مصرف با مقدار زیاد آب موجب پاکسازی سیستم گوارش و مسهل میباشد.
تخم برزک آسیاب شده زودتر اکسیده میشود و در یخچال و جای تاریک نگهداری میشود. روغن تخم برزک هم بسیار مقوی میباشد. نوع ارگانیک Organic تخم برزک در فروشگاههای آمریکا موجود است و مصرف آن با سالادها، صبحانه Oatmeal و انواع غذا به سلامت بدن کمک میکند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 21:41  توسط biology  | 

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 20:13  توسط biology  | 

گرانترین شیء کشتی تایتانیک متعلق به ایران است

یک ترجمه‌ فراگیر از خیام که یک صحاف مشهور انگلیسی کار صحافی آن را انجام داده، در کشتی تایتانیک بوده که این صحافی یکی از گران‎ بهاترین صحافی‌ها بوده است.

محمدعلی فارسی، که فعالیت فیلمسازی را از سال ۱۳۶۷ در حوزه مستند سازی آغاز کرده، در گفت و گو با هفته نامه پنجره درباره ماجرای فیلمش، «حقیقت گمشده» که در جشنواره سینما حقیقت برگزیده شد توضیح داده است.

فارسی گفته است : "سفری کاری به لندن داشتم. آن‎جا دکتر جوزی موضوع جالبی را مطرح کردند، این‎که گرانبهاترین شی کشتی تایتانیک متعلق به ایران است! گفتند یک ترجمه‌ فراگیر از خیام که یک صحاف مشهور انگلیسی کار صحافی آن را انجام داده، در این کشتی بوده است.

این صحافی یکی از گران‎بهاترین صحافی‌ها بوده که به گفته کارشناسان انگلیسی، اگر این نسخه صحافی شده همراه با کشتی تایتانیک غرق نمی‌شد، با پولش می‌شد دو منطقه از لندن را خرید! این صحافی متأثر از نقوش ایرانی بوده.

یعنی هم محتوا و هم صحافی کتاب نسبتی با ایران داشته است. بعد از پایان کار، یک دلال کتاب را خریده و به قصد آمریکا سوار کشتی تایتانیک شده و این گنجینه ارزشمند همراه با کشتی غرق می‌شود. به گفته دکتر جوزی حقیقتا در تایتانیک گرانبهاترین شیء همین کتاب بوده است. کتابی با چنین پیشینه غنی ادبی و هنری، که ادوارد فیتزجرالد ۲۵ سال از عمر خود را صرف ترجمه آن کرده بود. "

وی افزوده است : " ما می‌خواستیم یک قصه با دو شخصیت روایت کنیم، یکی خیام و دیگری ادوارد فیتز جرالد. از دومی یک فریم عکس داشتیم و از خیام که ۹۰۰ سال پیش از دنیا رفته، فقط کتابی و سنگ قبری.

بدون تردید ساختن چنین مستندی خیلی دشوار است، ما از دو شخصیت اصلی داستان چیز خاصی برای جلو تصویر بردن نداشتیم و این مهمترین مشکل ساخت چنین مستندهایی است. "


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 20:0  توسط biology  | 

داستان يه حالگيري خيلي شديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 19:58  توسط biology  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 19:47  توسط biology  | 

حسین

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لببیک بود

افسوس که به جای افکارش

زخمهای تنش را نشانمان دادند و

بزرگترین دردش رابی آبی نامیدند.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 19:33  توسط biology  | 

یک میلیارد دلار

 

اگر همین فردا یک میلیارد دلار به شما بدهند ،آیا

حاضرید باز هم کار فعلی تان را ادامه دهید؟ 

 

 برایان تریسی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 18:58  توسط biology  | 

زنجير عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟
"
و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی
.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسميت همه چیز داره درست میشه..."

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.!!


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 18:51  توسط biology  | 

نامه شوهر به همسر از آخرت

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که این هتل

به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد

اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری

همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه

به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند

و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش

زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 18:56  توسط biology  | 

رانندگی اصفهانی

اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت 180 کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین ! اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست.
کارتا ایناشم پیشی من نیست.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 0:28  توسط biology  | 

از گور خر پرسیدم:

آیا تو سیاه هستی با خط های سفید

یا که سفیدی با خط های سیاه

و گورخر ازمن پرسید:

آیا تو خوبی با عادت های بد

یا بدی با عادت های خوب؟

آیا آرامی و بعضی وقت ها شلوغ می کنی

یا شلوغی بعضی وقت ها آرام می شوی؟

آیا شادی و بعضی روزها غمگین می شوی

یا غمگینی و بعضی روز ها شاد؟

آیا مرتبی و بعضی روزها نامرتب

یا نا مرتبی و بعضی روز ها مرتب؟

و همچنان پرسید و پرسید و پرسید...

دیگر من هیچ وقت

                          از گور خری درباره خطوط روی پوستش نخواهم پرسید!

                                                                                           شل سیلور اشتاین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 0:8  توسط biology  | 

مرد شریف یا...............

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 0:6  توسط biology  | 

تدی وتامسون

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس، روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 0:3  توسط biology  | 

گره گشای

گِره گشای

پیرمرد مفلس و بخت برگشته ای که روزگاری بسیارسخت وناهموارداشت، یک پسرویک دخترداشت که هردوبیماربودند. یکی ازآنها احتیاج به دوا داشت و دیگری به دکتر- یکی احتیاج به عسل داشت و آن یکی به شوربا (نوعی آش که با برنج پخته می شود)- روزها به کوی و بازارمی رفت و دست خود را به سوی خلق درازمی کرد و نان طلب می کرد و می بُرد آبروی خود را .

شبها به خانه می آمد وبا تن بی جان و دست خالی و دل پُرخون.

شبی که روی برگشتن به خانه نداشت به سوی آسیابی رفت و آسیابان مقداری گندم به او بخشید و درطول راه با خدای خود دردو دل می کرد و ازاومی خواست که همه درهای بسته را به روی او برگشاید ودراین فصل سرما که کودکانش علیل هستند و گرسنه کاشکی کسی بود که این گندم را ازاو بخرد و برای فرزندانش هم عسل بخرد وهم عدس و شوربا درست کند.

با خدای خود حرف می زد، دعا می کرد و را ه را می پیمود که ناگهان گندم ازدستش ریخت برروی زمین.

 

شروع به داد وفریاد با خداوند کرد .....

 

بانگ برزد ک: « ای خدای دادگر!

چون تودانایی نمی داند مگر؟

 

سالها نَرد خدایی باختی

این گِرِه را زان گره نشناختی

 

این چه کاراست ای خدای شهرو دِه؟!

فرقها بود این گره را زان گره

 

چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟

کاین گره را برگشاید بنده ای

 

تا که بردست تودادم کاررا

نا شتا بگذاشتی بیمار را

 

هرچه درغَربال دیدی، بیختی

هم عسل هم شوربا را ریختی

 

من تورا کی گفتم ای یارعزیز!

کاین گره بگشای و گندم را بریز؟

 

ابلهی کردم که گفتم ای خدای!

گرتوانی زان گره را برگشای

 

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگرچه بود؟

 

من خداوندی ندیدم زین نَمَط

یک گره بگشودی و آن هم غلط»

 

الغرض، برگشت مسکین دردناک

تا مگربرچیند آن گندم زخاک

 

چون برای جستجو خم کرد سَر

دید اُفتاده یکی همیان زَر

 

سجده کرد و گفت ک:« ای ربّ وَدود!

من چه دانستم ترا حکمت چه بود؟

 

هربلایی کزتو آید رحمتی است

هرکه را فقری دهی، آن دولتی است

 

گندمم را ریختی تا زَردهی

رشته ام بردی که تا گوهردهی»

 

درتو پروین! – نیست فکروعقل وهوش

وَرنه دیگِ حق نمی افتد زجوش

 

پروین اعتصامی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:7  توسط biology  | 

ویکتور هوگو

آرزو

 

پیش از هرچیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی

و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند .

آرزو دارم دوستانی داشته باشی

برخی نادوست و برخی دوست دار

که دست کم یکی در جمعشان

مورد اعتمادت باشد

چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد

تا زیاده به خودت غره نشوی

هم چنین برایت آرزو مندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهاتت کوچک می کنند

که این کار ساده ایست

بلکه با کسانی که اشتباهاتت را بزرگ می کنند

امیدوارم به پرنده ای دانه بدهی و آواز مرغ سحری را گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد

چرا که از این راه

احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی

هرچند خرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت جریان دارد

آرزومندم اگر به پول و ثروت رسیدی

آن را پیش رویت بگذاری و بگویی: این دارایی من است

فقط برای اینکه آشکار شود کدامتان ارباب دیگریست !

 

آری پول ارباب بدیست ولی خدمتگذار خوبیست.

در پایان برایت این مهربان آرزومندم

همواره دوستی خوب و یکدل داشته باشی

تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی

با هم ازعشق سخن بگویید و شکوفا شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 22:26  توسط biology  | 

صفر یعنی هیچ

untitled.jpg

روزي از دانشمندي رياضيدان نظرش را درباره زن و مرد پرسيدند.
جواب داد:


اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يک =1
اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =100
اگر داراي (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يک رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست ، پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت.

نکته ها :
اگر اخلاق نباشد، انسان خداي ثروت و اصل و نسب و زيبايي هم باشد هيچ نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 22:14  توسط biology  |